تبليغاتX
امرداد

امرداد

مسافر ِ نرسیده ام:

 می دانم که از دور دستها می آیی... با کوله ای که به سان روز نخست کویر هایم "میدانم" که در آن جز نقشه ای از این راه نرفته هیچ نیست... می آیی با دانسته هایت، نیاموخته هایت، ندیده هایت و انتظاراتت... می آیی و روزهای اول خسته و درهم کوفته از سفر، رنجور از هجرت از آن جهان عالی سخت به همیاری محتاجی... می دانم در راهی که "می آیی" چشم انتظار هیچ کمکی نحواهی ماند که سرپنجه نیرومندی که تورا به این راه افکند در تمام مسیر تو را کفایت خواهد نمود... به شیواترین و خاضعانه ترین تعبیر، من دراین جهان "مالک شتران خود هستم" حال آنکه، اوکه تورا به این مسیر خواند در حفاظتت نَفَسی گرم و بس نامیرا دارد و او پرودگار مهربان همیشه است...

پس از چه سو و به کدام رو می توانم نگران رسیدن و یا حتی چگونه رسیدن این مسافر کوچکم باشم... که او "آسیب ناپذیر ترینها" را در انبان دارد...

و من در اینجا... در این سوی زمان... در اینجا که او منزلگاهش می داند تنها می توانم به انتظار آمدنش بمانم... و خانه را برایش، برای رسیدنش و بی هراس رسیدنش آماده نگاه دارم و...نیز قلبم را برای در آغوش کشیدنش به وقت رسیدن...

میدانم که می آید و بی هراس می آید... این را گواه قلب من است...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 21:7  توسط   | 

از بنده ا ی آزاد شده، به بارگاه "خدایی" خودخوانده...

 او که در نخوت وکبریایش، به شیوه "آتش" دیگران را هیچ می پندارد و سرکشی را تنها ازخود پذیرفته می داند:

"باروجودا"!

به رفته ها و درگُذشته ها که می نگرم و هم حجم زمان از دست رفته را به قیاس نیامده ها می کِشم،... در درج تلخی و تلخکامی ِ این روزهابه میان کلماتم دچار خست  و سستی می شوم... که مگر نه آنکه دنیا و روحهایش در تسخیر آن خداوند راستین و بی همتایند اویی که در درنگی"باش" را به "بود"بدل می سازد... و مگر نه آنکه "او" عاشق دلخسته این موجود "دست ساز" خویش است و نیز در فراخی این تبعید گاه، دوست دار شنیدن نیایش و تضرعش... پس چه باک اگر در این "مدفن"، در این تبعید کده ابدی، لحظاتی آکنده از تلخی و تلخکامی به نظر بیایند... که اطمنینانم از جاری شدنشان به نام زیبای پروردگار دانا مرا آموخته است تاجز صبوری بر حضورشان و نیز درایت بر وقوعشان، هیچ نکنم... که هشیار بودن به زیر تیغ این "ابراهیم" شیوه اسماعیلان است و بس. ابراهیمی که کرنش به بتان و دروغشان را هرگز نمی دانست....

.اما در عین حال چه سان راست گفته اند که صبوری بر زخم خنجر بتان دروغپردازبه محراب، آنگاه که به هوس خدادر سجود آمده ای ، آفتی است سخت جانکاه..

...

باشد تا دنیا بداند و در آن روز پسین گواه شود که لب فرو بستن به وقت پرخاش و هجرت به جای گستاخی، نه شیوه ای از سر ضعف...بلکه هنر فروزان داشتن اخلاق است بر شرحه های جان... که اگر جز این دانسته شد  باید که گریست و سخت گریست بر آن لحظه... این را گواه قلبم است....و هیچ..... و

تو ای "نا" خدای خود خوانده،... در فریب و فرعونی ِ کلماتت، سخت نگران نفسهایت باش، مبادا که به درنگی، به حضور پشه ای به انتها رسد.....

و در انتها:

روزهایی که بر من می گذرد، انگار سهل است و ممتنع... سهل است زیرا آنقدر در این مهبط به آزمون رفته ام که هیچ پرسشی برایم تازگی ندارد... و هم ممتنع که صدای روح خسته ام مرا یادآور می شود که چه سان سزاوار آرامشم و سکوت....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 0:16  توسط   | 

این شعر و آهنگ "ستار" منو شدیدا" به دورها پرتاب می کنه و برام سخت نوستالژیکه... شاید یادآور یه خاطره ی خیلی دور باشه...نمی دونم... به هر حال "دل" آنجا می تپد  که صدایش شنیده می شنود...

 ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار....

با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش می شد ...امروز در چشم تو غزل خواند
بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند

ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم
هرگز نگو که این درد تقدیر ناگزیر است
دیروزمان که مرده فردایمان چه دیر است
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند
بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند

با تو شدم من آباد دستان تو مرا ساخت
مشکل ز دستم آورد اما به هیچ مرا باخت
بس کن نزن تبر را بر شاخه ام که خسته ام
این زخم اولین بود یا زخم آخرین است
ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 22:27  توسط   | 


بشر پر حرف ترين موجود روي زمين است. محققان، متوسط عمر بشر را هفتاد سال درنظر گرفته اند که در اين مدت انسان:

13 سال حرف مي زند،

6 سال عذا می خورد و

23 سال نيز مي خوابد.


هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا مي خورد. اگر وزن افراد را 75 تا 80 کيلو گرم بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا مي خورد. در مدت يک روز يا 24 ساعت 1000 ليتر هوا تنفس مي کند وقلبش در هر 1 دقيقه 80 تا 100 بار مي زند. با اين شرايط قلب انسان در طول زندگيش دو ميليارد و58 ميليون بار بدون وقفه واغلب بدون کوچکترين مشکلي مي زند.

انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه مي رود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم بر مي دارد يعني 7 ميليون قدم در سال. در 70 سالگي تعداد اين قدمها به 500 ميليون مي رسد يعني 500 هزار کيلومتر راه رفته. با اين محاسبات مي توان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگيش مي تواند 9 بار کره ي زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ي ماه برود با توجه به اينکه فاصله زمين تا ماه 390 هزار کيلومتر است .....

بدن انسان به وسيله ي پوشش شگفت انگيزي محافظت مي شود. اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مي نشيند و 29 ميليون آن کشته مي شود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند.

در بدن انسان بين 2 تا 4 ميليون نقطه ي درد و جود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد. بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتي اگر به تدريج گرم شود در فضاي خشک مي تواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند و بالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27 درجه زير صفر است.

انسان مي تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند. حساسترين عضو بدن چشم است که مي تواند 10 هزار رنگ را تشخيص دهد وبالاخره اينکه نوزادان تا 8 ماهگي دنيا را سياه وسفيد مي بينند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:39  توسط   | 

امشب کلمات اینجایند... کنار این دستها٬ روی ذهنم... مقابل رویم...اینجایند تا که شاید در این نیمه شب سرد٬ در این "قلعه" ی انباشته از خفتگان و خوابها .... من و آنها دست در کار باز سازی "دَمی" شویم که سالهــــــــــــــــــــا از فروخفتنش گذشته است، داستان یک رجعت:

وفتی دیدمش-آخرین فصل دیدار- در لباس پرنده ای شده ٬بود٬ آماده جستن... گسستن و به پا خاستن٬ کنده شدن... درآن آخرین دم٬ آخرین لحظات اتصال و بودن ٬ از من، خواهش به ماندنش بود و از او اصرار به دامن کشیدن... دست خواهش من داراز تا دامن حضورش و دست فرار او تا آسمانها...تا ملکوت خدا...  صدای من تکرار مداوم "خواهشی"تا که شاید تنگی صحبت با ما "به خاک افتادگانش" را به درنگی و دمی حضور در"عرش رفیق اعلا" ارج نهد... و از او اصرار والحاح در کوچیدن به عرش٬ که دمِ فرقت نزدیک و "لحظه دیدار" در انتظار... موسم کوچ بود و بر جا نهادن تمامی  آنچه در آن معراج و رجعت٬  سنگینی روح اند و آفت بال گشودن...  و من... درآن دم، در آن آخرین قصل دیدار... آن آخرین نقطه اتصال به دنیا٬ برایش شده بودم همان سنگینی روح و آفت بال گستردن .... به جای دانش آموز همواره٬ گدای انشاهای صبحگاهی٬ طفیلی متکدی تاییدش٬ حالا بار گرانی شده بودم که برای طی طریق٬ افکندنم و رها کردنم به میانه این راه٬ این کویر توفنده بی رحم٬ این مسیر پر تلاطم نامکشوف٬ برایش سخت سهل می نمود و هم ممتنع ... و هم درعین حال موضع آزمون-چنانکه خوداز پیش گفته بود- 

 ... "سیمرغ"ِ من، در آن شب سرد پاییز، در آن روز نخست از ۱۷ سال قبل٬ در آن دم واپسین اتصال٬ از میان "سی مرغ" ... تنها"این شاگرد" را شاهد سوختنش و برخاستنش خواسته بود٬ تا که رها کند این "مرغ" را در تنهایی روح خودش ...تنها زیستنی به عرض  تمام این سالها٬ ...

چه باک اگر سنگینی خاطراتش و باز هم سنگینیِ بردباری بر نه"بودنش"، نه"دیدنش" و هرگز نیامدنش،  اینجا روی روحم نشسته باشد  و ساز رفتن نکند...  که درک دیدار سوختنش و برخاستنش٬ نطفه "سیمرغی" دیگر را در این روح سودا زده بسته است...سیمرغی دیگر... این را گواه "مجید" است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:27  توسط   | 

دلم گرفته .... و به قول سهراب سپهری دلم عجیب گرفته است.... این دور و برها روزهاو لحظات بسیار عجیب شده اند و پیچیده... روزهایی که من - دست کم با فهم خودم - از آن سر در نمی اورم... روزهای شگفت یک روح...

  شگفتی داستان آنجاست که حتی در "این جا" در این قلعه خصوصی من، در این چهار متری که قرار بوده شدیدا"حیاط خلوت ویژه من باشد... انگار تحولی در شرف است... اعتراض به بودنم... به حضورم... به آلودگی لحظات به حضورم... انگار که در همان حال که در پی منند، در پی انکارمن نیز هستد... در پی جبران خصومتی هزار ساله...و هر زهری و زخمی که می چشانند و می رسانند با شعفی و پیروزی همگام است... به آن تصور تا ترس و هراس را بر دل این نشسته بر دریای آروزها و خیالها بنشانند... که آگهندکه حتی "بودن" انسان از خیال خداوندی در بهشت برآمد... پس در پی آنند تا ترس نشستن بر امواج خیالها و آرزوهای سرگردان را که در این قلعه و در قلب این "در وطن خویش غریب" بپراکنند...اما زمان٬ به مقابل رویم لبخند زنان به انتظار"شدن"ِ خیالها٬ نشسته است...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:27  توسط   | 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی که آشفته می‌نمایی

گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کاو بنده‌پرور آید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:10  توسط   | 

 

منم آی منم که از اينگونه تلخ می‌گريم

و اينک زايش من

از پسِ دردی چهل ساله

در نگرانیِ اين نيم‌روز تفته

در دامانِ تو که اطمينان است و پذيرش است

که نوازش و بخشش است

در نگرانی اين لحظه‌ی ياس

که سايه‌ها دراز می‌شوند

و شب با قدمهای کوتاه دره را می‌انبارد

 ای کاش که دست تو پذيرش نبود و نوازش نبود و

بخشش نبود

که اين همه پيروزی حسرت است،

بازآمدنِ همه بينايی‌هاست به هنگامی که آفتاب

سفر را جاودانه بار بسته است

 و ديری نخواهد گذشت

که چشم‌انداز خاطره‌ای خواهد شد

و حسرتی

و دريغی

که در اين قفس جانوری هست

از نوازشِ دستانت برانگيخته

که از حرکتِ آرامِ اين سياه‌جامه مسافر

به خشمی حيوانی می‌خروشد

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:0  توسط   | 

"ای عزیز... اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند که می کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد، و با این همه، او غالب می‌شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!»

کارم اندر عشق مشکل می‌شـــود خان و مانم در سر دل می‌شــــود
هرزمان گویم که بگریزم زعشق عشق پیش از من به منزل می‌شود

... در عشق قدم نهادن،‌ کسی را مسلم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جزاو رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند... کار طالب آن‌ست که در خود،‌ جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی‌ عشق چگونه زندگانی؟"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 15:51  توسط   | 

دوست خوبی دارم که با وجود داشتن تحصیلات عالی به دلیل شرایط عجیب کشورمان به کاری مشغول است که نه در شان اوست.  و درست به همین دلیل مختصات اجتماعی فعلی اش را نپذیرفته است. کامنتی تاثیر گذار از او می آورم:

"سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰ قطعه"

"چندسال قبل شرکت آی بی ام تصمیم گرفت تولید یکی از قطعات کامپیوتر هایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامی که قطعات ساخته شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند‌‌٬ نامه ای همراه آنها بود با این مضمون:

"مفتخریم که سفارش شمارا سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شمارا فراهم آورد."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:42  توسط   |