مسافر ِ نرسیده ام:
می دانم که از دور دستها می آیی... با کوله ای که به سان روز نخست کویر هایم "میدانم" که در آن جز نقشه ای از این راه نرفته هیچ نیست... می آیی با دانسته هایت، نیاموخته هایت، ندیده هایت و انتظاراتت... می آیی و روزهای اول خسته و درهم کوفته از سفر، رنجور از هجرت از آن جهان عالی سخت به همیاری محتاجی... می دانم در راهی که "می آیی" چشم انتظار هیچ کمکی نحواهی ماند که سرپنجه نیرومندی که تورا به این راه افکند در تمام مسیر تو را کفایت خواهد نمود... به شیواترین و خاضعانه ترین تعبیر، من دراین جهان "مالک شتران خود هستم" حال آنکه، اوکه تورا به این مسیر خواند در حفاظتت نَفَسی گرم و بس نامیرا دارد و او پرودگار مهربان همیشه است...
پس از چه سو و به کدام رو می توانم نگران رسیدن و یا حتی چگونه رسیدن این مسافر کوچکم باشم... که او "آسیب ناپذیر ترینها" را در انبان دارد...
و من در اینجا... در این سوی زمان... در اینجا که او منزلگاهش می داند تنها می توانم به انتظار آمدنش بمانم... و خانه را برایش، برای رسیدنش و بی هراس رسیدنش آماده نگاه دارم و...نیز قلبم را برای در آغوش کشیدنش به وقت رسیدن...
میدانم که می آید و بی هراس می آید... این را گواه قلب من است...
